شب
باران
و عشق که جوانه آبی دارد
میان تک بوسه هامان
بیا دستهایم مال تو
بافه گیسوی بلند خورشید است
وقتی چشمانت برمن
نمی تابد
وقتی فکر می کنم شهر را بدون تو نفس بایدم کشید.
با این شمار آدمیان
که هیچ کدامشان
سوسن و صنوبر را نمی فهمند.
باید بروی
این را تمام راههای نرفته
تمام حرفهای نگفته
تمام نامه های نخوانده
خوب می دانند.
راه بلد تاریکنای تنهایی ام
سپید موی کوچک
دلواپسی های درشت.
شکوه شوق دیرین
نیاز نبرد من و دل
غزالها!
همه رام می شوند در نارینه نگاه مهربانی ات
و کوچه های کهولت
نشان دار جوانه و جوانی اند.
حالا به گاه رفتن تنها یک نفس باقی است.
در پریشانی موهایم گم می شدی.
می رسیدی به نازکای لبانم
و در نوشانوش
چشمهایم به نجواهای عاشقانه ای
آرام در من می وزیدی.
نرمینه های ریزش دلم
در گودی دستانمان ترانه می خواند.
حالا اما!
یک دریا
یک آسمان
از تو دورم.
باله های بنفشایی روسری ام
تن به باد می سپارد و
من دل به شاعرانه های شرابی تو.
آه...
پرده نشین تنهایی
مرد ماه نشین!
این صدای لرزش اندام زنی است که
آبستن عشق است.
مگر گیسوانت را افشانده ای
که دریا این گونه موج بر می دارد تا افق آسمان نگاهم
و قلبت را با این همه قاصدک بر پنجره ریز
دل تنگیها
گره فشاندیم،
که نذر هایم
اجابت می شوند
با عطر آبشار تنت.
بالا بلند!
تا کام گرفتن علف از عشق
تنها یک باران فرصت دارم.
با من از سنگچین فاصله سخن مگوی.
من از پرچین پرس و جو می ترسم.
صدای استغاثه گیاه را می شنوم،
و بازوان بلند کوه
که تنهایی ام را به آغوش می فشارد.
و فرشینه سبز زمین انگار با مهربانی تو هم آغوشی کرده است
که این گونه بلبلان
طنازی می کنند
و گلها سرخاب می کشند
بر لطیفناک گونه هایشان.
عجیب است !
این جا
من با درخت و پرنده آغاز می شوم
و نازکای نسیم می رساندم به بندری مه آلود که شبی تو را
تاریکنای تنهایی اش
از من ربود.
می آیی
با لبخندی که مهربانی تعارفم می کند
و دستانی که مثل همیشه بارور نیستند.
"با حرف سی و سوم
در ساعت 25"
چقدر جوان شده ای.
وفکر می کنی
ابن اوقات متعلق به تو نیستند
...
باید بروی
بادلی که جا گذاشته ای
واپسین لحظه های بدرود
و بختک تنهایی
و آوار نگاه من تا امتداد نا کجای دل.
کوچه
تو را می بلعد
و گامهایی که در پس رفتن گم می شود.
در ازدحام آدمها
رنگ ،ژل،عطر و توتون
محو می شوم.
سیاه،سفید،صورتی.
ابرها تکه ای از منند
وآسمان ،که شانه در شب می کشاند.
پای بر سکوت.
تو
در کجای این مردمان
این آبهای پریشان
آن ستاره های مه آلود
گم شده ای؟
با تو تا منتهای صبر سفر می کنم
با تو
به حواشی عشق می رسم
با تو
گیسوانم را در باد می پراکنم
عطر بودنت حقیقتی در تمام من است.
کنار باغچه های پر گل و ریحان
کنار تو
آرام می شوم
مثل آن وقتها که کودک بودم
و به خواب می رفتم با لای لای مادرم .
کنار مادرم
کنار تو.
...اما آرامشی رویایی با من بود
پشت آن میز و نیمکتهای کلاس دوم
انگار کودک می شدم هر بار.
نسیم که می آمد و توی صورتم می دوید
می رسیدم به تو.
به مهری که بر من می پاشیدی
به گلهایی که توی کلامت جوانه می زد.
به عطرتو که با نسیم لای پنجره قاطی می شد
و می رسید به من.
و تشنگی ام را می رساند به آب.
و من آبی می شدم.
مثل آسمان نگاه تو.
مهربان من از من مگیر این همه مهربانیت
با من بیا تا غزل
تا چلیپا
تا چلچله
تا همیشه.
طعم باران داشت
در این همه
ازدحام سایه و نور
و رنگها شب را مهتاب می کرد .
از این جا
تا خاطراتت
صدای پای شوق می آید
چونان لب گنجشکهای صبح انتظار....
می خواندم
تو تصویر بودی
تو در اضطراب همیشه غوغا
نسیم بودی
تو
آواز می شوی
تو رنگ
تو شعر تو ساز می شوی
تو در حجم سکوت امروز
آزاد می شوی
آرام
خاموش
تنها
بی صدا
ومن تنهاییم را به آرشه های این ویولون پیر سپرده ام.
چقدر بی تاب می شوم
وهمهمه شکستن شیشه این دل
چشمان ترم را می خلاند.
تو گم شده ای
و در هیچ کجای دنیا نمی توانم بجویمت
تو از خود منی
و با من
تو مثل منی.
تو می توانستی
از من رشد کنی
تو می توانستی باشی.
من با تو به پارک می روم
با تو جاده ها را می رانم
با تو به یک پیتزا گاز می زنم.
من با تو پیر میشوم
بی آن که لحظه ای عاشقی ات کرده باشم.
سهم من این است
من به بوییدن گلهایی که نیستند عادت کرده ام.
من به فراموشی عشقهای کهنه خو گرفته ام.
و خوب می دانم معنای در خود گریستن چیست
فردا دوباره امروز من
و نیازی که به "نیایش" لبخند می زند...

